یه عالمه علامت سوال و تعجب
با ریه هایی سرشار از اکسیژن و هوای تمیز و گوش هایی نوازش شده با الفاظ پاستوریزه و متلک هایی از جانب غیوران ایران وطن با یه عالمه علامت سوال و تعجب تو سرم میرسم خونه
خستگی و سرمایی که تو جونمه با گرمای خونه جاشو عوض می کنه چه حس عالی
دلم پیش دخترک فال فروشه که یه گوشه از پل عابر پیاده رو نشسته بود تو شهرک غرب، هم فال میفروخت هم مشقاشو می نوشت تا بره خونه به بقیه مسولیتاش برسه، به مادر مریضش، پدر معتادش، دلم می خواست بدونم سهمش از زندگی چیه؟ دلخوشیش چیه؟ میخواستم بشینم بغلش و باهاش همراه شم و هم صحبت، شاید 10 سال رو هم به زور داشت ولی عمق چشمای یک زنی 60 ساله ی رنج کشیده رو داشت، راست راستی سهمش از این خونه ی گرم چیه؟ من دارم تو لیوان مخصوص خودم شیر گرم می کنم و توش پودر کاکائویی که سوغات فرنگه میریزم تا گرمای بیشتری بره تو جونم، اما اون دخترک فال فروش چه سهمی از این گرمای دنیا داره؟ شاید همیشه دعا می کنه هوا آفتابی باشه، شاید دعا می کنه کفشش دووم بیاره ، یا داره تو فکر اینه که شاید اون خانوم خیرخواهه لباسایی که برای بچه های خودش کوچیکه یا پاره پوره است رو بهم بده، به راستی که سهم اون از این چهار دیواری که میگن چیه؟ اصلاً رویاهاش چه رنگیند؟ سهم اون از رویاها چیه؟ یه شاهزاده ی سوار اسب سفید؟ سهم من از رویاهام رسیدن به جایی و بالا رفتن از پله هاست، سهم اون چیه؟ با لیوان شیرکاکائوی داغ میام پشت این کامپیوتر میشینم، تا از اخبار و دوستانم تو اطراف دنیا با خبر بشم، ذهنم پر میکشه به طرف اون دخترک، سهم اون از دنیای ارتباطات چیه، اون که دفتر مشقش خیلی داغون و وا رفته بود، اصلاً چه می دونه که می تونه بشینه پشت کامپیوتر و وارد یه دنیای دیگه ای بشه؟ اصلاً اون دوستی داره که بدون ترحم کنارش باشه؟ سهم اون از غرور چیه؟ اصلاً میدونه که زندگی باهاش چیکار کرده؟ میدونه که چرا نمیتونه دست گدایی دراز کنه؟
پرواز کردم به سالهای 69-70 تا 75 که میرفتم بیمارستان امیراعلم تو خیابون سعدی برای گفتار درمانی، با چه آدمهایی روبرو می شدم و نمیشدم، پسری بود به اسم آرمین ، مادرش می گفت که خونواده ی شوهرش از مشکل شنوایی پسرش خبر ندارند، خونوادش چه ظلمی به این پسرک و غرورش کردند
یا همین چند وقت پیش که رفته بودم توانبخشی پیچ شمیرون تا تاییدیه کم شنواییمو بگیرم، چه آدمهایی رو میدیدم، آدمهایی مرفه اما برای گرفتن سمعک دولتی تن بچشون لباس پاره میکردند تا چی بشه غرور له شده ی اون بچه چی؟ فرق اون پسر مرفه با اون دخترک فال فروش چیه؟
من یا اون پسر مرفه یا اون دخترک فال فروش هیچ کدوممون نرفته بودیم که مشکل رو بخریم، ولی جنس دردامون اندازه ی آسمون تا زمین فرق داره، اصلاً مال من اسمش درد نیست یا به عبارتی یه چیز عادی و جزئی از وجودم است. ولی اون دختر فال فروش و کودکــــــان کــــــار دیگر به کدامین گناه باید رویاهاشون رنگ خاکستری بگیره؟ کسی نیست برای این بچه ها از حق و حقوقشون حرف بزنه؟ چرا دلارام علی و امثال اون بود که به محکمه ی عدالت کشیده شدند و به رسم مهمون نوازی قراره چند وقتی آب با یخ بخورند، یا مثلاً مدتی که تو یونیسف بودیم و پروژه ای مشترک بین ان جی او (سازمان غیر دولتی) چتر و یونیسف بود، تا شاید صدای فریادی رسید به بچه های مرفه بی درد دیگر تا شاید از اون چیزی که دارند راضی باشند و ما بچه های پروژه یاد بگیریم اجتماع و مهارتهای اجتماعی ولی چه سودی به حال اون کودکان کار؟
در انتظار اون روزی هستیم که کلمه ی کودکان کار به فراموشی سپرده بشه، روزی که همه ی کودکان به سهم خودشون از دنیا واقف باشند، بدونن که سهمشون از گرمای دنیا یه لیوان شیرکاکائوی داغ داغ با یه خونه ی گرم و امن و امان
نمی دونم چرا تا حد زیادی میتونم این بچه ها رو احساس کنم، روزهایی رو یاد میارم که نداشتیم یه لباس نو و جدید بخریم، نگاه هایی با حسرت که به ویترین ها مینداختم رو هنوز یادم نرفته، هنوز یادم نرفته که سهم من از پدرم فقط یه پدر خسته و خسته بود که میخواست بخوابه تا فردا دوباره بره سرکار، هنوز اونروزای هرچند تموم شده رو یادم نرفته ولی هنوز تنم میلرزه این بچه ها رو میبینم، به این فکر می کنم که اگه یه نامردی بخواد ازشون سودجویی کنه چی؟ یاد اون سوژه ی چند روز پیش میفتم، تجاوز افغانیها به دختر، که البته خودش یه بحثی جداگانست، اما بی پناهی و بی پشتیبانیه اینا دلمو میلرزونه، اگه زورشون به مقاومت نرسه چی؟
پر از علامت سوال و تعجبم، کجا به چنین شتابان؟
میخوام ادامه بدم ولی ادامه ی این موضوع هیچ فایده ای نداره هیچ.... نمیدونم چه حرکتی ازم برمیاد، هرچی بیشتر جلو میرم بیشتر و بیشتر دلم میلرزه و خسته تر میشم.
پی نوشت: کودک آزاری هم یه معضلیست که قبلاً در حد مختصر به چالش کشیده بودم و شاید بعد ها دوباره به چالش بکشمش
پی نوشت: از اونجایی که نوشته های دلگیری نوشتم اینو تو 360 نوشتم افشاگری های صادقانه ای راجع به خودم، شاید لبخند زدی، البته به روم نیارید.
دوستای عزیز کم کاری منو بذارید به حساب خود درگیریهام و ازم گله مند نشید، و بدونید بیشتر از اونی که شما به من لطف دارید دلم برای تک تکتون تنگ میشه، اما چه کنم که یک سر دارم و هزار سودا؟ متاسفانه علاوه بر درگیریهای خودم، از طرف یک فردی خدانشناس دردسرهایی داره برام درست میشه... و بگذریم از تمام این حرفا. از تک تک شما التماس دعا دارم. نوشته شده پنج شنبه بامداد 18 آبان

|