11/9/09

برای روزهایی که از فکرشان آدمی مورمورش باید شود


... وقتی که رفتم دم خونه‌اش که با شازده خدافظی کنم، تعریف کرد که گاز اشک‌آور اوّل و آخرش‌رو خورد امروز، بیست و سوم خرداد، داشتیم از اون همه بهت می‌مردیم. یه لحظه می‌خواستم بهش بگم تو که داشتی می‌رفتی حیف ِ آن‌همه وقت که دادیم به خورد این‌روزها به جای آن‌که خوش‌خوشان برویم دودای- چای‌ای... چیزی ... امّا دلم نیامد ترجیح بدهمش به آن‌همه خاطره‌هامون که فقط سبزند... حتی با اون همه بهت ... دم ورودی خانم‌ها به حیدریه ایستاده بودم؛ آخری‌ها فقط می‌توانستم داد و هوار کنم که دوستان، اگر به دادم نمی‌رسید نیروی کمکی بفرستید که این‌جا از فرط این همه ذوق برای برنامه‌ی تموم شده له شدم؛ آخر آقای نازنین ح.ش آمد، گفت صبر کن الینا صبر کن، خانوم‌ها خانوم‌ها همدیگر را هل بدین، هل بدین دیگه! .. آن ورودی باریک لعنتی برای خروج آن همه جمعیت آن‌هم پشت مقاومت خانوم‌هایی که میخواستند به زور وارد شوند خیلی باریک بود، شال‌های سبزمان را بهم گره زدیم تا فقط جدا کنیم آدم‌ها را امّا افاقه نمی‌کرد بس‌که شوق زیاد بود، آخر پای من بین جمعیت گیر کرد، و عده‌ای هم مرا کشاندند، آخر قوزک پایم چیزی شد، اما وقتی همه را با لبخندی جانانه و موهایی آس و پاس و حتی یقه‌هایی کش آمده! بدرقه کردیم، ما ماندیم در حیدریه با آن همه کاغذ‌های پاره، انگاری‌مان نبود که خسته‌ایم، مرده‌ایم، له‌ایم، افتادیم به جان کاغذها، فکر می‌کردیم که می‌شود اما وقتی نزدیک بیست‌تا، سی‌تا، چهل‌ تا؟ کیسه زباله سیاه بزرگ پر کردیم، فهمیدیم نمی‌شود! فردایش که از روی پل حافظ رد می‌شدم دیدم که 5-6 نفری با آب فشار بالا سانت به سانت افتاده‌اند به جان چمن ورزشگاه ... به هرحال ما بچه‌های ستاد نخواستیم منتظر ماشین بمانیم، گفتیم پیاده می‌رویم، زیادیم، خسته نمی‌شویم ... و راه افتادیم، مگر می‌شد ساکت ماند از آن همه شعف و امید برای این همه روزنه‌ها ... زیر پل حافظ، محمود خداحافظ و کف‌زدن‌های ممتد ... زیر پل حافظ/ محمود خداحافظ .... بارها متوقف شده‌ایم تا همراهی مردم را بسنجیم، و از این سنجیدن پیروزی‌ را بود که با خودمان می‌دیدیم. و هی راه رفتیم، هر از گاهی می‌ایستادیم تا نمایش معروف کلاغ‌پر را با شوقی تمام قد هی بنشینیم و بلند شویم بگوییم پر بعد دروغ؟ بعد ریا؟ بعد کثافت؟ بعد تورم؟ چه می‌دانستیم که باید منتظر می‌شدیم که صلح هم پر، خواب هم پر، آرامش هم پر، .... سلام خون، سلام شکنجه، سلام باتون، سلام دود، سلام گاز اشک‌اور و فلفل .... ! پرچم ایرانی بزرگ آوردند، ما با همان پرچم به دست بالای سرمان می‌نشستیم و پا میشدیم، پر ... و آخر که همه کف زنان به احمدی ... می‌گفتند پر، دوباره راه می‌افتادیم ... آخر که رسیده بودیم ستاد، برگشتیم تا از جمعیتی که همه از دیدن ما بدون هیچ توضیحی به ما اضافه شده بودند و آن‌همه یکباره به آن رشد مدنی‌ای رسیده بودند که بدون اختلال در شهر و خیابان ما را همراهی کنند- چه می‌دانستند همه‌ی این‌ها تمرینی‌ست برای این‌روزها که نه تنها بی‌گدار به آب نزنیم، مواظب بقیه هم باشیم- ، خداحافظی کنیم، شوکه بودیم، شوکه از آن همه جمعیت که میخواستند پیروزی را به ما نوید بدهند. ... وقتی که به ضرب دارو بعد سه روز نخوابیدن، خوابیدم، بیدار که شدم دیدم روی همان تختم بغض ندا جهانی شد، دیدم که دارم گریه می‌کنم... وقتی که توی هفت‌تیر همان پدر و دختری را می‌بینم که واضح توی تجریش که ایستاده بودم ، سبز پوش بودم، خواستم باب صحبت را با این دو آدم خیلی محترم باز کنم، که مرد دستش را وی بالا گرفت و گفت یک یا حسین تا میرحسین، دخترم ما پیروزیم را دوباره می‌بینم‌شان، این‌بار نگاه‌شان خوش‌حال نیست، اما دستش همان‌طور وی مانده است. ... وقتی که من و ح و ک و شازده و م.پ و همگی خنده‌های هیستریک می‌زدیم به آدم‌هایی که از صحبت کردن با ما طفره می‌ررفتند، چرا که ما نمادی بودیم از استکبار و اسلام‌ستیزی برایشان.... وقتی .... وقتی که یه کلیپ از سیزده آبان می‌بینم که دختری را زده‌اند آنقدر که سه بخیه داخلی بخورد و دوازده بقیه بیرونی، تازه شریان‌ش هم پاره شود و آخرش بنویسد اینجا ایران است،اما اینطوری نمی‌ماند .... حکایت باور عدو شود سبب خیر ... به راهی بی‌انتها نگاه می‌کنم و حتی دلم نمی‌خواهد برسم به خانه وای از این همه بی‌تابی

...

...

...

پی‌نوشت: مدت‌ها بود که می‌خواستم بنویسم از این روزهایی که بر ما رفته است حتی خوب‌ترین‌هایی که این‌روزها برای‌مان گریه‌آورند. امّا هیچ‌رقمی نمی‌شد خودم را آن‌گونه که باید خالی کنم از این همه بغض

پی‌نوشت: تصمیم گرفته‌ام ترم را حذف کنم ، مرخصی بگیرم تا به آن‌چه که می‌خواهم، فکر کنم


18/8/1388